اشتباه سوزن بان
اشتباه سوزن بان
اين روزها مشغول مطالعه كتابي هستم به نام " اشتباه سوزن بان" نكته بسيار جالبي كه دراين كتاب توجه مرا به خود جلب كرد اين بود كه اين كتاب از هر دو طرف قابل خواندن است يعني اين كه يكبار كه داستان را از اول تا آخر خواندي بار ديگر داستان از آخر به اول هم قابل خواندن است و اين كاري بسيار مشكل است كه آقاي مجيد ميرزا وزيري توانسته آن را خلق كند. نكته جالب ديگر در اين كتاب نام فصل هاي كتاب است كه آنها هم از هر دو طرف قابل خواندن است به اين نام ها توجه كنيد " نديدن" " موهوم "
" همهمه " حال به بخشي از اين كتاب كه واقعيت جامعه امروز ما را به طرز بسيار زيبائي به تصوير كشيده توجه كنيد:
بايد ادعا كني كه توانائي داري هرچند انبان انديشه ات تهي باشد. اگر گنجي در آستين داشته باشي تا خود آن را فرياد نزني كيسه ات را تهي مي پندارند. مردي را مي شناختم كه خواندن را به سختي مي دانست اما فرياد علم شناسي او گوش عالم را كر مي كرد. زني را مي شناختم كه تفاوت بين كمين و بيشين را نمي دانست و خرمهره ها را با دُر برابر مي كرد بسيار ديده ام كساني را كه هيچ نمي دانند و خود را نخبه عالم مي پندارند اشكال در اين است كه محكي براي شناختن نخبه ها نداريم. قانون روزگار اين است......
اتوبوس نشانه اي از زندگي ، و دوز و كلك هاي مردم آن تعبيري براي تنازع بقا بود. زندگي نيز همانند اتوبوسي است كه استگاه نهائي آن نامعلوم است. مردي براي يافتن جاي خالي پاي پسركي را لگد كردو اصلا فكر نمي كردبراي يافتن جائي در جامعه نيازي به لگد كردن ديگران نيست. من نيز روزي لگد شده بودم تا ديگري اندكي بالاتر باستد.!!!
